اخر در ٢۵ مرداد ٢ سال پیش ازدواج کردیم و ماه عسل رو رفتیم فرانسه و ترکیه خیلی خوش گذشت این اولین تجربه سفر خارجی من بود انقدر تو فرودگاه گریه کردم که ارشم گیریش گرفته بود . روز مرد واسه عشقم یه ساعت خریدم که خیلی خوشش امد واسه بابام عطر گرفتم و واسه داداشم هم پی ام پی شب خیلی خوبی بودد . چند روز پیش رفته بودیم خونه دختر خاله ارش اخه تازه خدا بهشون یه نینی ناز داده بود اینقدر قربون صدقه نینی میرفت ارش فکر کنم دلش نینی میخواد اما الان تو این وضعیت درسیم نمیشه خیلی دلم واسه عشقم میسووزه
عشق من خیلی میخوامت
مادر شوهرم کارو یک سره کردو بحث اصلی رو اورد وسط من عرق سردی کرده بودم ارش هم سرش زیر بود که مادرم از ارش پرسید شما کارتون چیه؟ ارشم گفت با پدرم (پدر شوهرم) تجارت فرش میکنه من میدونستم همه اینا رو چون بابام بهم گفته بود. ارش اینا در طول 16 جلسه بالاخره جواب بله رو از من گرفتن دلیل طول دادنم هم این بود که مادر و پدرم داشتن تحقیق میکردن و بعد از مدتی نامزد با هم کردیم وقتی دیدیم بیشتر اخلاقمون مثل هم هست از خانوادهامون خواستیم زودتر عروسی کنیم و بریم سره خونه زندیگیمون ...
ادامه پست بعدی
خوب تا اینجاشو امیدوارم خوب نوشته باشم
و اما اتفاقی که دیروز برام افتاد
خوب جمعه ارش پیشم بود صبح من 8 بیدار میشم ولی اقا تا لنگ ظهر خوابه....
واسه نماز بیدار شدم وای رو اینه میز ارایشم چی میدیدم یه مارمولکککککککککککککککککککککک
یه جیغی زدم که ارش داشت میمرد زبونم لال .حالا من پشت ارش بودم تا این مارمولکو بگیره با هر حرکت مارمولک من یه جیغ میزدم اخه از این چیزا می ترسم اخرم ارش کردش بیرون به ارش گفتم تو نخواب تا من نمازمو بخونم بعد بریم بخوابیم خندش گرفته بود منم زود نمازمو خوندم تا لنگ ظهر خوابیدم
از نهار هم خبری نبود اون روزم زنگ زدیم از بیرون غذا سفارش دادیم و نوشه جون کردیم
ارش تو زندگی منی فدات شم 
خوب اولش بر گردیم به چند روز قبل خواستگاری من قبلش بیشتر با خوانوادش اشنا شدم یعنی همه این اشنایی رو از زبون بابام شنیدم که پسره تک فرزنده و پدرم از موقعیت مالی و خانوادگیش واسم گفت اخه دوستا قدیمی پدرم بودن ولی من فهمیدم چرا با هم رفت و امد زیاد نداشتیم و اگه هم داشتیم فقط پدرش یه سر میزد خونمون اخه دختر نداشت و این یه دلیل محکم بود واسه رفت و امد نداشن ما با اونا به هر حال روز خواستگاری فرا رسیذ دل تو دل من نبود اون رو نمیدونم ولی بعد که ازش پرسیدم میگفت اون روز همش فشارم می افتاد و مجبور بودم اب قند بخورم تازه سر کارم نرفته بود زنگ در رو زدن و این بابا ما نکرده بود ایفون رو درست کنه
به خاطر همین بابام رفت در رو باز کرد پشت سرشم مامانم و بعد این داداش فوضول ما و منم تو این وضعیت چادورمو گم کردم حالا کسی هم که حواسش به من نبود حتی داداشم! فهمیدم که گذاشتمش رو مبل دویدم برش داشتم و یه نفس عمیق کشیدم که اگه این پیدا نمیشد من چی کار میکردم؟؟؟؟؟؟؟ تازه من فقط واسه خواستگاریام چادر میپوشیدم دیگه رفتم جلو اونا تازه از در ورودی امدن تو و منم روفتم احوال پرسی سلام و علیک رو بوسی ایناااااا وقتی بهش سلام کردم جوابموووووو با خنده داد که من بد تر دلم دگرگون شد
اون روز به کت شلوار مشکی که خیلی ناز شده بود بله این اولین و اخرین عشق من بود و من عاشق شده بودم اونم بد تر از من.نشستیم منم که اصلا حواسم نبود طوری نشستم که دقیقا رو به روش بودم بعد جامو عوض کردم چون یه جوری سختم بود پدرش هم داشت با بابام در مورد کار حرف میزد که یک دفعه مامان داماد گفت بهتره حرف کار رو بزارین واسه بعدا که من باز دلممممممممممم بد جور داشت میریخت .................
ادامه خاطراتم واسه بعد
خداحافظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام امروزم یه روز دیگه یه روزه تابستانی شدیداگرممممم که ادم رو هلاک میکنه من که اصلا بیرون نیمیرم فقط واسه دانشگاه و خرید ![]()
فردا هم که تولد داداشمه نمیدونممممممممممممممم چی براش بگیرم توش موندم اخه همه چی داره ولی باید بگردم
تولد این یک طرف تولد شوهرم هم یه طرف من یکی که دیگه توش موندمممممممممم !!!!! راستی حاله ارش اصلا خوب نیست چند روز پیش اینقدر حالش بد بود تب داشت منم خوابم نمیبرد تا صبح بالا سرش بودم ! وقتی اون حال نداره منم مریضم راستی حالا که پا شوهرم هم به این وبلاگ کشیده شد بد نیست از اشنایمون بگم!من الان ٢ ساله ازدواج کردم .٢۵ مرداد بود دقیقا روز تولدم حالا میگم چجوری اشنا شدیممممممم !
من از ١۵ سالگی خواستگار خیلی داشتم یعنی هر دختری داره مخصوصا اونایی که قدشون بلنده
.ارش پسر یکی از دوستانه پدرم بود یه روز که من داشتم میرفتم مدرسه و حسابی هم دیر کرده بودم یه دفعه صدا زنگ در امد اون موقع ایفونمون خراب بود و من مجبور شدم برم دمه درر منم با یه بی حوصلگی شدید گفتمم واییییییییییییی بازم این خروس مزاحم امد مگه مدرسه نداره(منظورم داداشم بود ) اخه فکر کردم اون هست بدو بدو رفتم دمه در یه دفعهه در رو باز کردم چشمام ۴ تا شد دیدم یه اقا پسر دقیقا یادمه چی پوشیده بود یه پیرهن سفید استین کوتاه با کراوات مشکی و یه شلوار پارچه ای .حول کرده بودم شاید چون فکر میکردم برادرم بود سلام کردم با پدرم کار داشت و نمی دونست که پدرم مسافرته میخواست چندتا اسناد که باباش بهش سپرده بود رو بیاره به بابام بده منم گفتم نیستن اگه امری هست به من بگین اخه من تو کارا شرکت وقتی سرم خلوت بود به بابام کمک میکردم اونم چندتا برگه داد و عذر خواهی کردو رفت تاااااااااااااااا ٢ هفته بعد که بابام گفت کیمیا خواستگار داری منم مثل همیشه گفتم کی هست؟
گفت پسر یکی از دوستامه گفتم منو از کجا دیده؟ گفت همون که اونروووووووز که من نبودم امده بود بهت چندتا اسناد داده بود منم گفتم چه بی حیا خجالتم خوب چیزیه
خودم اینقدررر خوشحال بودم اخه خیلی با ادب و خوش تیپ بود قربونش برم
بهتره مراسم خواستگاری رو تو اپ بعدی بگم
فعلا بای 
سلام اولین باره تو این وبلاگ مینویسم نمیدونم چقدر میتونم موفق باشم یا اصلا میتونم دوستان وبلاگی پیدا کنم یا نه؟ من تو این وبلاگ از همه چیز مینویسم خاطرات خوب و بد زندگیمو میخوام اینجا رو کنم در دفتر خاطراتم خوشحال میشم با من همراه باشیدد تو این موندم کسی حاضره چرتو پرت های منو تحمل کنه
به هر حال من واسه خودم مینویسم کاری هم به کسی ندارم هر کی امد خوشحال میشم هر کی هم نیومد بازم خوشحال میشم
من که الان مینویسم بیکارم چون تو مسابقات تکواندو پام اسیب دید و نذاشتن مسابقه رو ادامه بدم و الان حدود 2 ماه هست که تو خونه هستم گفتم حالا که بیکارم بیام این وبلاگو درست کنم و خاطراتی واسه خودم شه من 20 سالمه ولی به یه بچه 16 ساله اخلاقم بیشترمیخوره
فرزند اولم هستم بخاطر همین هیچکس منو لوس بار نیاورده بر عکس داداشم
هر روز هم با هم دعوا داریم کتک کاری و .............. یه مامان گل دارم که تمام زندگیمه و یه بابا خیلی مهربون خانواده گرمی دارم و خدا رو به خاطر این نعمت بزرگ شکر میکنم
خووووووب فکر میکنم واسه اول کار بد نباشه زیادی بنویسم ممکنه حوصلتون سر بره
تا اپ بعدی خدانگهدار 


نظرات () لینک مطلب